امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

درد و دل و گلايه ماماني

سلام گل پسرم خوبي خيلي دلم گرفته نميدونم شايد يه جور افسردگيه دوران بارداري اومده سراغم اما خودم رو خيلي آروم ميكنم كه مبادا بهت منتقل شه آخه شنيدم افسردگي شديدا روي نوزاد اثر ميزاره خدا نكنه روي شما گل پسر من اثر بزاره يكم دلتنگم اين مدت، خيلي مهمون داشتم الان يه مدتيه خيلي به استراحت احتياج دارم از يه چيزي هم كه خيلي بدم مياد اينه كه پدرشوهرم يا بابابزرگت بياد خونمون بمونه فكرش كن اين مدت همش مهمون داشتم حالا كه ميخوام يكم استراحت كنم بابابزرگت اومده خونمون اونم كه ما اصلا آبمون تو يه جوب نميره خيلي آدم دوروييه ،عمو حميد هم اصلا بهمون سر نميزنه تا زماني كه دورو برش شلوغه ما ديگه كي هستيم اصلا يادش نيست مايي هستيم مثلا بابايي ما رو ميسپاره ...
29 مهر 1391

اين روزهاي آلوچه

آلوچه من خوبي اين روزها خيلي داري تو شكمم وول ميخوري خدمتت عرض كنم همچنان بي اسمي يعني من و بابايي به توافق نرسيديم امان از اختلافات نظررررررر اما خوب بزار باباييت برگرده از سفر كاريش بشينيم يه اسمي رو انتخاب كنيم تموم شه ديگه به درخواست دوستم مامان ارميا يه چندتا از عكسهاي سيسموني كه گرفتم رو ميزارم برات اون باديه كه شكل گربه روشه ماله زمانيه كه فكر ميكردم دختري خداييش هم خيلي برات خريد سيسموني كردما اينا يه چنتايشه چقدر هم كه لباس نو مال داداش اميرحسينته اونا هم هست هفته ديگه هم نوبت دكتر دارم ديگه خبر خاصي نيست جز بي اسم موندن شما آلوچه كه بعد از انتخاب اسم اسم وبلاگت هم عوض ميشه .و هرچه روزها بيشتر ميگذره شوق و ذوقم براي اومدن...
26 مهر 1391

اميرحسين و بازي فكري

اين روزها سرم شلوغه ها صبح زود از خواب پا ميشيم تو رو ميبرم مهد با وجود اينكه ما الان سه نفرهستيم چنان خونه در طول روز ريخت و پاش ميكني تازه الان كه اينقدر باهات صحبت كرديم داري بهتر ميشي كه خلاصه من بيچاره همش درگير تميزي و جمع و جور كردن خونه هستم تا هم به خودم ميام ميبينم كه بايد بيام دنبالت و بيايم خونه تمرينات كلاس موسيقيت همچند برابر شده و هر روز تمرين داريم و خلاصه باهات خيلي درگيرم تا بهتياد بدم و تو هم تمريناتت روبزني و يه وقتايي حوصله نداري و تمريناتت رو تموم نميكني خلاصه ديگهروزم شب شده و روز جديد و كارهاي بيشتر اونوقت بعضي ها ميگن اگه بچه اول بره مدرسه بهتره بچه دوم رو بياري واقعا كسايي كه اين حرفها رو ميزنن فكر كنم يا تجربه اش ر...
26 مهر 1391

خريد سيسموني

عزيز دلم همچنان بي اسميا هنوز با بابايي به توافق نرسيديم خيلي نظرياتمون متفاوته و همش ميگه اسمش مذهبي باشه منم كه كلا اسم ايرانيييي، تازه اسم ارميا و يونا هم بهش پيشنهاد دادم قبول نميكنه ببينم كي آخرش پيروز ميدون نبرد ما ميشه من چون خيلي دوسش دارم خيلي زود عقب نشيني ميكنم اما اين دفعه نههههههههههههه اسم اميرحسين رو دوست داشتم اميرسام بزارم كه نشد لحظه اخر دلم براي بابايي سوخت اخه خيلي به امام حسين ارادت خيلي خاصي داره و منم قبول كردم و گرنه تا آخر اميرسام بود براي همين اسم وبلاگش رو گذاشتم سام من اميرحسين.منم نه اينكه اعتقاد نداشته باشم ،دوست دارم اسم ايراني باشه اعتقادات سر جاي خودش،اما تو رو خودم انتخاب ميكنم من به احترامش اسم يونا و ارمي...
15 مهر 1391

اولين كار كلاسي

اميرحسين وقتي روز چهارشنبه از مهد اومدي خونه يه برگه تو كيفت بود كه مربيت گذاشته بودعكسهاي خودت من مامانم و بابام و عكسهاي بابايي و مامان و باباش رو بچسبونم و تحويل بدم ديشب وقتي خواب بودي كارات رو انجام دادم از توي كامپيوتر همينجوري چندتا عكس انتخاب كردم و پرينت زدم و چسبوندم برات البته عكس بابا محمد رو نداشتم تنها عكسي كه ازش بود در حال چرت زدن بود منم بخاطر اينكه جاي عكسش خالي نباشه به همون اكتفا كردم و اون رو برات چسبوندم. اينم ربعه شجره نامه ات واي يهو دلم براي باباي خودم هم تنگ شد قربونش برم مخصوصا وقتي داشتم عكسش رو ميچسبوندم الان يكسال ميشه تقريبا كه نديدمش خودش هم كه نمياد پيشمون همش ميگه شما بياين بوشهر . ********...
15 مهر 1391

اميرحسين و آقاي پليس

سلام اميرحسين جون پنجشنبه بردمت پارك نزديك خونمون تا يه حال و هوايي عوض كنيم يكم تو پارك بازي كردي و بعدش طبق معمول از شما اصرار براي سينما سه بعدي و من بهت توضيح ميدادم كه زياديش خوب نيست و قانع شدي برات سيب زميني خريدم و بردمت قسمت بالاي پارك و اونجا كلي براي خودت بازي كردي البته تنها بوديم و شما هم براي من توي بازي خريد ميكردي و البته آلوچه كوچولو رو هم نصيحت ميكردي كه نبايد هيچ وقت به وسايلهاي شخصي شما دست بزنه و منم فقط به حرفات گوش ميدادم وميخنديدم اميدوارم كه داداشهاي خوبي براي هم باشين خلاصه اينكه من تو رو خيلي ازآقاي پليس ترسوندم بهترين صلاح وقتي كه خيلي شيطون ميشي ميگم زنگ ميزنم آقاي پليس تو رو جريمه كنه و آروم ميشي اما اونشب تو پ...
8 مهر 1391

گردش

چند مدت پيش تو خونه خيلي حوصلمون سر رفته بود و خيلي فكر كرديم كجا بريم كه يهو بابايي گفت من دلم ميخواد اكبر جوجه براي ناهار بخوريم و بريم آمل خلاصه اينكه خاله سودي هم اونموقع تهران بود و با عمو حميد و خاله سودي و بابايي راهي شديم به سوي آمل يه گردش نصفه روزه رو داشتيم گرچه كه همش توي راه بوديم اما همين يه سفر كوتاه هم خيلي خوب بود و به همگي خوش گذشت البته اميرحسين يه كوچولو سرما خورده بود و يكم تب داشت كه تو مسير براش دارو خريديم ************************** پ.ن:امسال نسبت به سال قبل خيلي خوب شدي به موقع از خواب بيدار ميشي و ميريم مهد من فكر ميكردم خيلي كارم سخت باشه آخه تابستون عادت كرده بودي تا ساعتت 10 11 صبح ميخوابيدي يه چ...
5 مهر 1391

ضربان قلب

سلام پسر خوبم اين روزها خوب داري تو شكمم ورجه وورجه ميكنيا لگد زدنات خيلي زياد شده از حالا شب ها وقتي ميخوابم چندين بار بيدار ميشم ،ديروز يه اتفاق خيلي جالب برام اين بود كه رفته بودم دكتر منو ويزيت كنه،خلاصه نتيجه غربالگري خوب بود و همه چي كاملا نرمال بود وزنم همون طور كه گفتم چاق شدم از 66 به 71 صعود كرده واز ديشب رسما سبزي خوار شدم نميخوام چاقالو بشم خلاصه روي تخت دراز كشيدم براي شنيدن صداي ضربان قلب شما گل پسرم اولش دكتر تا دستگاه رو روشن كرد و گذاشت رو شكمم زودي شنيديم براي يه لحظه اما داشتيم در مورد عمل تامي تاك صحبت ميكرديم من خنده ام گرفت از يه حرف دكتر خنديدم و دكتر همينجور توضيح ميداد كه چيه و وقتي تموم شد دوباره دستگاه گذاشت تا ص...
5 مهر 1391

غربالگري

سلام پسر كوچولوي ناز خودم امروز بعد از چندين روز فرصت كردم برم آزمايشگاه مسعود جواب آزمايش غربالگريم رو بگيرم واي كه چقدر سخته به دو تا بچه رسيدگي كردا تازه دارم ميفهمم .ديگه وقتي بياي بيشتر ميفهمم مخصوصا كه من خيلي دست تنهام و داداش اميرحسين جونت هم خيلي شيطونه خدا خودش بهم يه قوتي بده و اميدوارم كه بچه صبوري باشي زياد گريه نكني و نا آروم نباشي راستي هنوز نتونستم دكتر برم 22 شهريور نوبت داشتم اما از بس مشغول كارو بارام هستم كه نتونستم برم يه سر دكتر ببين كه مطب دكتر هم يه قدميمه ها اما نميدونم چرا اين جوري شدم همش كار برام پيش مياد.امروز هم روز اول مهر هستش و داداشي رسما مدرسه اش شروع ميشه اين سونوگرافي بود كه جنسيتت مشخص شد و ا...
4 مهر 1391

آلوچه

امروز تصميم گرفتم رسما اومدن آلوچه كوچولو رو به جمع خانواده سه نفرمون كه داريم ميشيم 4 تا رو اعلام كنم و تا بهمن ماه مهمونون از راه ميرسه اميدوارم داداشهاي خوبي براي هم باشيد و سلامتي هر دوتون رو از خداي بزرگ ميخوام ...
4 مهر 1391